خوش آمدید(پست ثابت)



******************************
هیچ دانی نازنینم ،می توانی ، راحت اسرار سعادت را بدانی رمز خوشبختی انسان نیست جز این، مهربانی ، مهربانی ، مهربانی.
*****************************
کاش میشد بر جدایی خشم کرد، شاخه های نسترن را با تواضع پخش کرد، کاش میشد خانه ای از مهر ساخت، مهربانی را در آن سرمشق کرد.
******************************
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم، یا که در خویش شکستیم صدایی نکنیم، یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند، طلب عشق به هر بی سروپایی نکنیم، مهربانی صفت بارز عشاق خداست، یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم.


بوی خوش نوع دوستی، عطر رویش را در دل هایمان جاودانه می کندو عطر روح افزای نیکوکاری، زندگی و حیات را در تنِ اجتماعِ پر مهرمان جاری می سازد. نیکی با هم نوعان واحسان به نیازمندان، خورشیدی است که بر روابط انسانی ما می تابد و از نور و گرما لبریزش می کند. دست های آسمانی نیکوکاران، چون ابری بهاری فرو می بارد و دل های غم زده مستمندان، چون بوستانی سبز و شکوفا می شود و این ها ثمره احسان و نیکی است؛ ثمره توصیه الهی به احسان است آن جا که می فرماید: «احسان کنید، که خداوند نکوکاران را دوست می دارد».
پيرمردی تهيدست، زندگي را در نهايت فقر و تنگدستي ميگذراند و با سختي براي زن و فرزندانش قوت و غذایي ناچيز فراهم ميکرد.يک روز که به آسياب رفته بود، دهقان مقداري گندم در دامن لباسش ريخت و پيرمرد گوشههاي آن را به هم گره زد و در همان حالي که به خانه بر ميگشت با پروردگار از مشکلات خود سخن ميگفت و براي گشايش آنها فرج ميطلبيد و تکرار ميکرد …
من همسن و سال پسر تو هستم ،تو همسن و سال پدر من هستی./پسر تو درس می خواند و کار نمی کند،من کار می کنم و درس نمی خوانم./پدر من نه کار دارد ، نه خانه،تو هم کاری داری هم خانه ، هم کارخانه ؛من در کارخانه ی تو کار می کنم./و در اینجا همه چیز عادلانه تقسیم شده است:سود آن برای تو ، دود آن برای من./من کار می کنم ، تو احتکار می کنی.من بار می کنم ،تو انبار می کنی.من رنج می برم،تو گنج میبری.
من در کارخانه ی تو کار میکنم.و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست:وقتی که من کار می کنم، تو خسته می شوی،وقتی که من خسته می شوم ، تو برای استراحت به شمال می روی،وقتی که من بیمار می شوم ،تو برای معالجه به خارج می روی./من در کارخانه ی تو کار می کنم.و در اینجا همه کارها به نوبت است:یک روز من کار می کنم، تو کار نمی کنی،روز دیگر تو کار نمی کنی ، من کار می کنم.من در کارخانه ی تو کار می کنم ،کارخانه ی تو بزرگ است./اما کارخانه ی تو هر قدر هم بزرگ باشد،از کارخانه ی خدا که بزرگتر نیست./کارخانه ی خدا از کارخانه ی تو و از همه ی کارخانه ها بزرگتر است./و در کارخانه ی خدا همه ی کارها به نوبت است،در کارخانه ی خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود./در کارخانه ی خدا ، همه کار می کنند./در کارخانه ی خدا ، حتی خدا هم کار می کند.
معلم با صدایی بلند گفت: «بچه ها! دفترهای دیکته تون روی میز». پسر دستش را توی کیف کرد و کاغذی بیرون آورد و با دست دیگر، مداد نیم خورده اش را از بین دندان هایش بیرون کشید. معلم گفت: «مادر». پسر نوشت: مریض است. معلم گفت: «پدر». پسر نوشت: ندارم. معلم با صدایی کشیده ادامه داد: «آسمان آبی». پسر به پنجره کلاس نگاه کرد و نوشت: ابری و سیاه. معلم گفت: «غذای لذیذ». چشمان پسرک تار شد و دستش را محکم روی شکمش فشار داد. معلم گفت: «دوست خوب». بغل دستی پسر باصدایی لرزان و گرفته گفت: «خانم اجازه ر...رضا روی زمین افتاده».
اشک از چشم پایین می رود گشنه ای با تکه نانی می رود
کودکی بیمار به بستر می رود فقر از این خانه بالا می رود
ای برادر! ای تو خواهر!
یک نفس آغوش مهری باز کن یک قدم بهر خدا آغاز کن
دستگیر این کودکان درد را مرهمی بخش زخم های فقر را...